اینجا بدیهی ، آنجا آرزو

چد روز بعد از اینکه سی ان ان و شبکه های دیگه خبری خودشون رو خفه کردند از پخش خبرهای ایران و عکس های تجمعات مردم روی صفحه اول روزنامه ها قرار گرفت ، همکارهای هلندی من یادشون افتاد که حالی از من بپرسند.

سوال اول: شنیدیم اوضاع زیاد خوب نیست. خانواده ات خوبند؟ 

جواب: بله خوبند. اونها از این مسائل دورند.

سوال دوم: نظر تو چیه؟

در جواب شروع میکنی به کمی مقدمه چینی و کمی حرف میزنی. چند دقیقه ای که میگذره به چهره متعجب همکارت که نگاه میکنی متوجه میشی که هدفش از سوال فقط یه ابراز همدردی ساده بوده و چیزی از این حرفها رو درک نمیکنه . برای او هر چیزی غیر از آزادی و دموکراسی بسیار غریب و دور از ذهنه.

میرم سراغ کار. کمی بعد که به  یاد حرفهای خودم می افتم میبینم چقدر راحت در مورد این حوادث صحبت میکنم. به همون راحتی که داره  اتفاق می افته . ناراحت میشم از اینکه ذهن همکار هلندی ام  رو برای لحظه ای مشوش کردم .  کسی که ذهنش رو برنامه ریزی برای جشن تولد  دو هفته بعد یا رفتن به ساحل برای  آخر هفته مشغول کرده. کسی که اگر بشنوه یک بچه گم شده ممکن نیست یک درصد هم احتمال بده که دزدیده شده و بگه یه بچه به چه درد دزده میخوره؟!  چه برسه که به قاچاق مواد مخدر و این حرفها فکر کنه! چیزهایی که مثل برق میان تو ذهن امثال ما!

بی انصاف نیستم !!! خوشحالم که بی تفاوت از کنارم نمیگذرند و با پرسشی خشک و خالی دلگرمم میکنند.... 

الهه

 

/ 2 نظر / 13 بازدید
بابای آیدا

یک جمله از یک آدم بزرگ بود درباره همین ارزش جان انسان و این ها که هرچی فکر می کنم نه جمله یادم میاد نه اسم اون آدمه! اگه یادم اومد میام می نویسم.