ما برگشتيم

بالاخره بعد از کلی ماجراهای جور و واجور  (سرما، بی گازی، بسته شدن راهها ، کنسل شدن پروازها و ...) یک ماه تمام شد و ما به هلند برگشتیم.

این بار هم وقت زیادی برای خودمون نداشتیم و تقریباْ هیچ کدوم از برنامه هایی که اینجا بهش فکر کرده بودیم عملی نشد و همگی به سفر بعد موکول شد.

چیزای بد سفر رو گفتم ولی یادم رفت بگم گه از دیدن خانواده خوبمون چقدر خوشجال شدیم و از بودن با اونها لذت بردیم. سرما در کنار وجود گرمشون و مهمان نوازیهاشون به چشم نمی اومد و یک ماه  سفر ما به یک چشم به هم زدن گذشت. با دیدنشون روحیه ای تازه کردیم و برگشتیم که با انرژی کارمون رو ادامه بدیم.

با وجود خستکی سفر  که فکر میکنم همه دوستان  مثل ما بعد از برگشتن از ایران ۱ هفته ای وقت میبره که از تن خارج کنند هفته فشره ای رو اینجا شروع کردیم و فرصت نوشتن هم برام  پیش نیومده بود.

به محض ورود به هلند جهره مردم عوض شد. همه آروم اطرافم قدم میزدند و استرسی نداشتند. مسافر پیری که توی قطار بهش کمک کوچکی کرده بودم موقع پیاده شدن با لبخند مهربونی از من خداحافظی میکرد.  دلم به حال مردم کشورم سوخت که از شدت گرفتاری و استرس  حال لبخند زدن ندارند که هیچ ، حتی دیگه حالی برای اعتراض کردن و غر زدن  هم ندارند.

نمیدونم چی بگم . فقط دعا میکنم.

الهه

/ 4 نظر / 7 بازدید
علی

خوش برگشتيد!

تیستو سبز انگشتی

مرسی الهه جون . اتفاقا پست آخرت رو که خوندم دیدم برگشتید کلی غصه خوردم که چرا نشد ببینیمتون، ولی خب تو پستهای قبلی هم دیده بودم که اینور و اونور به سر می برید. امیدوارم خوش گذشته باشه بهتون

تیستو سبز انگشتی

حالا ديدی چرا همه از ايران فراری شدن؟؟ امروز داشتيم با همکارا صحبت ميکرديم، سر اين موضوع که حتی يه رنگ شاد تو محيط کاری نميبينی، همه لباسها کدر و مات، وسايل و رنگ اتاقها همه تيره، خب هرچی بگی بالاخره تو روحيه آدم تاثير ميذاره ديگه

ميثم

الهه خانم رسيدن به خير...می بينين چقدر ملت ما می سوزند و می سازند؟! اما يه حسی به آدم می گه که بالا خره رنگ شادی رو خواهيم ديدُ توکل به خدا...