محرم

این روزها دلم برای ایران بیشتر تنگ میشه. هر روز افسوس میخورم که چرا از فرصت استفاده نکردیم و نرفتیم ایران. هر روز مراسم تاسوعا منزل پدری رو تو ذهنم  مرور میکنم. تو خیالم پر میکشم به گرگان .

با خواهرم داریم تو آشپزخونه به مامان کمک میکنیم. داداش رضا پرچم ها رو نصب میکنه. داداش عیسی مسئول تدارکات و خریده. داداش محمود مشغول دم کردن برنج ها است. حسابی بوی دود گرفته! صدای بابا رو میشنوم که من رو صدا میزنه و میگه برای آشپزها چای و شربت بیارید. میگه بیاین مهمونها رو راهنمایی کنید. امید (برادرزاده ام) روی برنجها زیره میریزه. جوانها همه کمک میکنند.

بعد از نماز مغرب ، صدای نوحه و سینه زنی دسته آذریها رو میشنوم. صدای سینه زنی و یا حسین یا حسین، خونه رو می لرزونه. غذاهای نذری رو پخش میکنند. همه از صبح زود تا نیمه های شب مشغولند. کسی خسته نیست. چه نیرویی همه رو سرپا نگه داشته!؟ معید و موژان و نیلوفر (برادرزاده ها)  با پیراهن مشکی و با دستهای کوچکشون قند و خرما  پخش میکنند .

از خیالاتم بیرون میام. صورتم خیس شده از اشک. ای کاش میشد اونجا باشم. ولی کیلومترها دورم.

التماس دعا! لینک از یو تیوب

الهه

/ 7 نظر / 4 بازدید
عیدالرضا

سلام چه زیبا تصویر کردی یاد حسین رو آقا نگهدارت به منم سری بزن پشیمون نمیشی

روابط عمومی پرشین بلاگ

با سلام . پنج سال و شش ماه وبلاگ نویسی مداوم شما قابل تقدیر است ... امید آنکه در این راه مستمر و موفق باشید [لبخند][گل]

نسیم

امان از این فاصله ها!

میلاد

ما هم در تهران خیار پوست می کنیم و با سیب زمینی سرخ کرده می خوریم !

ئاگرین

امیدوارم روزی با نهایت احترام به ایران بیایید [گل]