داستان "ریشه در خاک"

من این جا ریشه در خاکم.
من این جا عاشق این خاک از آلودگی پاکم.
من این جا تا نفس باقی ست می مانم.
من از این جا چه می خواهم،نمی دانم!
امید روشنایی گرچه در این تیرگی ها نیست
من این جا باز در این دشت خشک تشنه می رانم.
من این جا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی
گل بر می افشانم.
من این جا روزی آخر از ستیغ کوه،چون خورشید
سرود فتح می خوانم
و
می دانم
تو روزی باز خواهی گشت!

این شعر را زنده یاد فریدون مشیری در جواب یکی از دوستانش که به او پیشنهاد مهاجرت و ترک وطن کرده بود، سروده. ویدیو کامل این شعر را با صدای خود فریدون مشیری و توضیحاتشون در مورد اون (اینجا) ببینید.

پ.ن. ١: تا اطلاع ثانوی به دنبال ارتباط و شان نزول خط خطیهای نگارنده نباشید تا وی به شرایط جدید عادت کند!  

پ.ن. ٢: استنفورد استنفورد که می گفتند این بود؟!!

علی

/ 4 نظر / 5 بازدید
علیرضا

ِDurlofsky عرصه وکیلی نه جولنگه توست TU Delft را او بکندو شهرتش Jansen ببرد

امیر

علی جان بسیار لذت بردم [لبخند]

احسان

...این خاک اگر آلوده یا پاکم؟ اگر! خوش باشی علی. جات خیلی خالیه.

میلاد

زندگی فقط درس خوندن نیست !! البته ! بهش فکر می کنم !